![]() |
![]() |
|
|
در شرقی ترین استوای تنم دستت را خنک جستجو می کنم
روباهان سفید قطبی ام شکار می شوند برای پوستشان که از پوست تمساحان جنگل های آفریقا ست
آفریقا و زنگ می زند روده هایم که ماری است تازه متولد شده
تو بیدار می شوی در سایه ی پلک هایم و جویبار می شوی بر دامنه ی گونه هایم
گس می کند لبانم را بوسه ات که طعم غضب می دهد و دندانهایم فشرده می شود تیزی اش و خون ... بر صورتم دستانم زانوانم انگار دوباره عادت ماهیانه شده ام
فلس های پوستم آشیان کرم ها باید برایشان غذا تهیه کنم I am done ….
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:42 توسط سیمین |
|
|
When nobody hears you scream
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:54 توسط سیمین |
|
|
I know your eyes in the morning sun How deep is your love
Bee Gees |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:0 توسط سیمین |
|
|
هزار کاکلی شاد در چشمان تو ، هزار قناری خاموش در گلوی من
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:30 توسط سیمین |
|
|
"ایزد نازنین چنان کردم که گفته بودی "
محض گل روی بهار،ضامن را رها نکن از ضامن خارجش نکن!
مترجم : ناصر صارمی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:30 توسط سیمین |
|
|
گیرم که می زنید گیرم که می کشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟
به یاد خواهرم ندا و دیگر خواهران و برادران شهیدم که خونشان سرخی پرچم آزادی است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:6 توسط سیمین |
|
|
با سلام حتما در مایند موتور بخوانید : انتخابات پالوده? و آن حقیقت آلوده / یادداشتی از بابک سلیمی زاده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 22:10 توسط سیمین |
|
|
Those that don't appreciate life..do not deserve life...how much blood are you willing to give to stay alive....live or die...make your choice ( Jigsaw)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:7 توسط سیمین |
|
|
اين من نيستم كه در خانه ي خود مهار كارها را به دست دارم . بلكه نيروي مرموز ديگري است ؛ نيرويي است كه جريان هستي ما را در دست دارد و در برابرش ما چيزي جز ابزارهاي رام و بي ارزش نيستيم.به نظرم همه چيز از انجام طبيعي و پيوسته ي يك پيشگويي فرمان مي برد.
(گابريل گارسيا ماركز) (طوفان برگ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:35 توسط سیمین |
|
|
از مهتابي خانه ي من تا آفتابي خانه ي تو يک دست فاصله است دستت را دراز کن تا مهتابي ، آفتابي شود…
(شهیار قنبری) |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 22:48 توسط سیمین |
|
|
ساده است اگر بهار جنگلي سترگ را برگ و بر دهد يا پرنده را ز شاخه اي به شاخه دگر سفر دهد... مي رسد مرا عبور مي دهد ز زوزه هاي سرد و سخت خاك را پرنده مي كند سنگ را درخت...
(حميد مصدق) |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 22:48 توسط سیمین |
|
|
خانه می تکانم خانه می تکانم خانه می تکانم نمی رود فرشی نمانده است داری نمانده است بامی نمانده است نمی رود از خانه ام ... .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:43 توسط سیمین |
|
|
اي از تبار هر چه عود و معبد دامن نقره اي قصه هايم براي تو گشوده است دو بال كه ما را پر مي دهد تا ستون هاي تاج محل
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 22:54 توسط سیمین |
|
|
من اما با خود مي گفتم چه افسوس غريبي باريده برجانم كمان شده رنگين بر روحم
پدر هميشه سكوت را فرياد ميزند و من تلافي همه ي بارانها را بر سرت در مي آورم شلاق مي خورد پوست تكيده شده اي چسبيده بر درخت و پدر همچنان سكوت را فرياد مي زند : بايد بزرگ شويد شما بزرگيد اما كوچكيد بايد بزرگ شويد
تن به تن كه مي پيچي در تنم پيداست مي پيچي دست در هر پيچ تنش
دروغ كه تلافي نمي خواهد عشق من تو ببخش خنده ام گرفت صورتم خيس شد دوباره از همان داغي هميشگي و دستم فرود آمد بر صورتت بخشششششششششيدم
به تنت مي آويزم و نمي بينم خود آويخته اي به پاي مورچه اي كه ول مي چرخد زير پايم آه عشق من در خوابت ديده بودي تمام اين صداقت بلورين تنم را ؟؟؟؟؟
مي جنگم و آماده ام حاضر به يراقم و پا درراه اين آخرين صداي تق تق كفشم است كه بر سنگفرش كوچه در مي غلتد و انعكاسش تن هر خوابگرد معصومي را به رعشه مي اندازد
نمايش بايد ادامه يابد نمايش بايد ادامه يابد هنوز نوبت به نقش من نرسيده صحنه را جمع نكنيد نورها را خاموش نكنيد هنوز نوبت به نقش مَن نرسيده ...
(نمي دانم آن كدامين زمان)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:48 توسط سیمین |
|
|
من فارسي مي نويسم و تو فارسي نمي داني
دوري و من مي خواهم تمام اقيانوسها را تا عمقت شنا كنم و در معبدي عود آلود خورشيد شوم از نور تو
ماه در آبهاي دامنم نقش انداخته و تو به شكارش آمده اي شكارت مي شوم تا برايم از تمام جنگلهاي كشورت خدا هديه بياوري
دستانم چه بي خود مي لرزد وقتي مي دانم پرنده ات در خطوط پيچ در پيچ آن لانه ساخته است تند تر از هميشه با تمام بيست انگشت دستم نقش فارسي ذهن ام را به زبان تو مي نگارم
مي خواهم در آغوشت عريان شوم از خود نقش شوم در عرياني تنت مي خواهم در خيابانهايت برقصم بالاتر روم از ايمانت آه چه خوب است فاش كردنم براي تو
آهاي آقا اين فيل تا كجا مي تونه منو بلند كنه؟ آهاي آقا مي تونم اينجا تمرين مديتيشن انجام بدم؟ آهاي آقا اين دستاي من بوي عود تن شما رو مي ده چرا؟
دوست داري اين شعرو به انگیليسي برات بخونم ؟
سوم زمستان۱۳۸۷ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 21:9 توسط سیمین |
|
|
تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب دریاب منم بي نام بي بام مرا دریاب تا خواب
مرا دریاب مستانه مرا دریاب تا خانه مراقب باش تا بوسه مرا دریاب بر شانه
مرا دریاب من خوبم هنوزم آب مي کوبم هنوزم شعر مي ريسم هنوزم باد مي روبم
مرا دریاب در سرما مرا دریاب تا فردا مرا دریاب تا رفتن مرا دریاب تا اینجا
مرا دریاب تا باور مرا دریاب تا آخر مرا دریاب تا پارو مرا دریاب تا بندر
تو ای نایاب ای ناب مرا دریاب دریاب منم بي نام بي بام مرا دریاب تا خواب
نو ای نایاب ای ناب (شهیارقنبری) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:5 توسط سیمین |
|
|
با تو من مي رقصم رقص رقص در رويا هر چي كه تو دوست داري رقص رقص تا فردا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 2:16 توسط سیمین |
|
|
افسوس ! من با تمام خاطره هايم از خون ، كه جز حماسه ي خونين نمي سرود و از غرور ، غروري كه هيچگاه خود را چنين حقير نمي زيست در انتهاي فرصت خود ايستاده ام و گوش مي كنم : نه صدايي و خيره مي شوم : نه زيك برگ جنبشي و نام من كه نفس آنهمه پاكي بود ديگر غبار مقبره ها را هم برهم نمي زند . (فروغ بزرگ – تولدي ديگر )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:57 توسط سیمین |
|
|
براي " م "عزيزم كه در روياهايم همه ي خوبي ها را بر دوش مي كشد . او كه مي دانم هرگز اين شعر را نخواهد خواند .
در كدام نقطه ي اين زمين برهنه ايستاده ام كه اينگونه رخت آبي درياها را به تن دارم از تمام مديترانه هاي دنيا نيز بگذرم به تو نخواهم رسيد بي اجازه نامت را مي پرسم واگر تو نخواهي تا ابد باكره مي مانم و سرخي خون تو بر آبي تنم نخواهد گذشت كجا بايد بايستم تا تو مرا ببيني ؟ مگر خود بر كدام آكروپليس ايستاده اي كه از بلنداي هيچ تخت جمشيدي ديده نمي شوي كافه به كافه ... گودو به گودو تنها در انتظار لحظه اي تمام زندگي ام را پشت شيشه ي براق موزه ها گذاشتم و نديدي نديدي و گذشتي موزه ات مي شوم نقشي مي شوم در ميان تمام نقش هاي ميكل آنژ و چهارصد سال مي خوابم برايت بر سقف نمازخانه ي سيستين تا لحظه اي سر به بالا گرداني و به نظاره ام بنشيني مرا به نظاره بنشين من اينجا هستم كنار ونوس ميلو و ماري مگدالن ببين مرا شايد پيدا شدم در خوابهايت شايد زئوسم شدي و لبريز كردي حرايت را ازحسد اي تو كه تمام مرغان دريايي دنيا نام تو را صدا مي كنند و بادبان تمام كشتي ها به نام تو بر مي خيزد بيا تمام جاده هاي جهان را برانيم شايد در قطب يا آلاسكا در استوا يا ... در خواب هايمان به هم رسيديم ...
خرداد 1387 |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:37 توسط سیمین |
|
|
قهوه ام را سر مي كشم اما تو باز هم گم شده اي در رسوب فنجانم و من در پس هر تكان بيهوده ي دهان فالگير سالهاست اسكلت شده ام ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:57 توسط سیمین |
|
|
مثل فیلم های دهه ی هفتاد فرانسه سیاه و سفید عاشقتم و هر جا که می خواهم ببوسمت نگاتیو پاره می شود (وحيد پورزارع )
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط سیمین |
|
|
سفر تا اوج تازه ها فروردین امسال رقم زننده ی تجربه ای بزرگ و شگفت انگیز برایم بود . همیشه عاشق سفرم و سفر برایم سرشار است از درک تاره ترین تجربه ها . اما این آخرین سفر با تمام سفرهایم متفاوت بود . دور بود و طولانی . از ترکیه شروع می شد تا یونان و ایتالیا ادامه می یافت و آنگاه فرانسه و دوباره بازگشت به ایران . ترکیه : استانبول : شهر تک مناره ها ، شهر دریای مرمره و مرغان دریایی ، شهر شکوه قصر توپکاپی ، شهر ترامواهایی که ختم می شوند به کلیسای سانتا صوفی (مسجد ایا صوفیه ) و مسجد آبی . یونان : آتن و دلفی . شهر خدایان ، شهرشکوه تاریخ بر تپه آکروپلیس و کوه المپ . زادگاه عشق جاودانه ام تئاتر در تماشاخانه هیرود آتیکوس و تئاتر دیونیزوس . زادگاه ادیپ شاه ، آنتیگونه ، الکترا ، مده آ و.... زادگاه دموکراسی و فلسفه . (چگونه توصیف کنم تمام حیرتم را از این همه شکوه ) ایتالیا : رم ، فلورانس ، پیزا ، ونیز و آنکونا . شکوه مجسمه های داوود ، موسی و اوج زیبایی آفرینش بر سقف کلیسای سیستین تنها یک نام را بر ذهن متبادر می سازد : میکل آنژ پیامبر . واتیکان و مجسمه های غول پیکر کلیسای سن پیتر، کلوسئوم و تاریخ باستانی رم در فروم ها وبازیلیکاها عظمت معماری کلیسای سانتا ماریا دلفیوره ، برج کج پیزا ، کوچه های آبی ونیز و تلاطم مرغان دریایی بر کناره های دریای آدریاتیک . فرانسه : پاریس . شکوه و جاودانگی هنر ایران زمین بر دیوارها و درون ویترین های موزه لوور ، آرامش ابدی بزرگ مرد ادبیات ایران صادق هدایت در گورستان پرلاشز ، تابش نورانی ایفل بر شبهای پاریس ، رود سن در باران ، کافه هایی بی لبخند ، مترو سن ژقمن ، خیابان آناتول فرانس ، خیایان ویکتور هوگو و شانزه لیزه ی لوکس . قصر ورسای و مجسمه هایی بزرگ و سفید بر سبزی باغ و اوج مدرنیته در معماری محله لدوفونس و ... با حریق یاد ها همسفرم وقتی دورم به تو نزدیکترم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:17 توسط سیمین |
|
|
"دختر و بهار " دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت اي دختر بهار حسد مي برم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را با هرچه طالبي به خدا مي خرم ، زتو بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي با ناز مي گشود دو چشمان بسته را مي شست با كاكلي به لب آب نقره فام آن بالهاي زيباي خسته را خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار اي بس بهار ها كه بهاري نداشتم خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان گويي ميان مجمري از خون نشسته بود مي رفت روز و در انديشه اي غريب دختر كنار پنجره محزون نشسته بود (فروغ بزرگ – مجموعه ي اسير )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:20 توسط سیمین |
|
|
درود و ستايش به تو ، اي آتش اهورا مزدا . مي ستايم اين روشني پاك و درخشان را ، اينك كه به ما آشكاري ، توان و نيرويمان بخش تا بهترين انديشه و گفتار و كردار را داشته باشيم . ياريمان ده كه با بدي و زشتي و دروغ پيكار كنيم . روان ما را پالوده گردان از بدي و راه بي فرجامي تا شايسته ي پرستش اهوراي بزرگ باشيم ... . (برگردان فارسي پنج نيايش اوستايي – آتش نيايش ) "به بهانه ي چهارشنبه سوري و به اميد تابيدن آتش روشني بخش اهورايي بر ما ." |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:53 توسط سیمین |
|
|
قدمم مسافت را در کوچه ها لگد مال می کند جهنم درونم را اما چاره چیست ؟ (مایاکوفسکی – نی لبک مهره های پشت )
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:57 توسط سیمین |
|
|
سر مي خوريم تا 180درجه ي زنده ماندن يخ مي زنيم در هواي سرد آهن قراضه ها مي ماند در ذهنمان گرگ و ميشي جمعه اي كه تاريك ماند قل مي خوريم بر تپه هاي خشك ... سرد ... و امتداد بوق ماشين ها سوت مي كشد در گوشمان هستم هستي هست هستيم هستيد هستند ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:28 توسط سیمین |
|
|
بايد مشتاقانه تاوان جاودانگي را بپردازيم ؛ تا زنده ايم ، مجبوريم بارها بميريم ... (نيچه ، اينك انسان )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:10 توسط سیمین |
|
|
بيكران آغوشت ... در خواب مي گريستم ... در خواب دستت فشار بر بازويم ... در خواب آرام گرفتم بيدار شدم ... در خواب
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:53 توسط سیمین |
|
|
تمام زمستان يخ مي زنم در انجماد تو ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:42 توسط سیمین |
|
|
سپيد برفي من تا قصه هاي هفت كوتوله خوابت نكرده است تا آفتاب آبت نكرده است اين جان پناه سايه ام ارزاني تو باد .... ( شهيار قنبري )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 12:46 توسط سیمین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|